تبليغاتX
وبلاگ اختصاصی باران صادقی نژاد

وبلاگ اختصاصی باران صادقی نژاد

از روزی که دنیا اومدی تا حالا

روخدادهای مهم زندگی باران

دندون اول 12/9/88

دندون دوم 20/9/88

دندون سوم و چهارم 22/10/88

دختر قشنگم امروز 18/9/88 و داری به کمک در و دیوار تلاش می کنی که روی پاهات بایستی و تو خیلی خوشحالی اما من مدام می ترسم که بخوری زمین، و نی نی خوشگل من هم دوست نداره کسی کمکش کنه ...

باران مامان امروز 20/9/88 نمی دونی چقدر خوشحالم که می بینم داری گاگول می کنی، همش تو خونه  وول می خوری بعد از یه مدت طولانی که همش یه جا می نشستی الان واسه ی خودت هم خیلی خوشاینده که گاگول کنی.

نازنازیه ی من امروز 25/11/88 داره  تاتی تاتی میکنه ، قربونت برم الهی

امروز 12 فروردین 1389 و در عین ناباوری باران من شروع به راه رفتن کرد، مدام می خوردی زمین، خیلی خوشگل راه می ری خودتم از خوشحالی که داری راه می ری اصلا ناامید و خسته نمی شی دوباره بلند می شی و راه می ری و نگاه به پاهات می کنی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/01/15ساعت 11 بعد از ظهر  توسط بابای باران و مامان باران  | 

سخنی با باران

سلام باران

سلام قشنگترین و زیباترین اتفاق زندگی ، سلام کسی که با وجودت حس برفی و یخ بستگی را همانند نفسهایم بر هم زدی ، سلام بر تو ای رحمت خداوند و تو ای باران قشنگ عاشقانه ی زندگی من و پدرت ...

 باران صادقی در روز پنجشنبه ساعت 11 ظهر مورخ 22 اسفند سال 1387 در شهرستان اهواز بیمارستان آریا پا به  این دنیا گذاشت

روزی که من و پدرت از هیجان لبریز بودیم و واسه دیدنت لحظه شماری می کردیم

باران دخترم زیبایم ، به دنیایی پر از زیبایی و ناشناخته ها خوش اومدی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/24ساعت 8 بعد از ظهر  توسط بابای باران و مامان باران  | 

از زبان بابا رضا

تا صبح هر چند ساعت یک بار از خواب بیدار می شدم و ساعت رو نگاه می کردم تا اینکه ساعت 7 شد، مریم رو بوسیدم و بیدارش کردم. مریم مادرش رو بیدار کرد و من هم منا ( خاله باران ) رو بیدار کردم. همگی بعد از خوردن صبحانه راهی بیمارستان شدیم. روز خوب و تقریباً آفتابی بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/22ساعت 8 بعد از ظهر  توسط بابای باران و مامان باران  | 

از زبان مامان مریم

بچه ام که به دنیا اومد بغلش کردم و بوسیدمش خیلی تپل و خوشگل بود بابام از بغلم گرفتش و شروع به بوسیدنش کرد بچه شروع کرد به گریه کردن، بعد به بابام گفتم موهای صورتت اذیتش می کنه اونم گفت پس بگیر و آرومش کن، همون موقع رضا از خواب بیدار م کرد و منو بوسید و گفت پاشو داره دیر میشه، پاشدم وضو گرفتم و نماز خوندم، و نماز قضای چند روز قبل و نماز حاجات و نماز حضرت فاطمه و در آخر واسه بابام هم نماز خوندم و دعا کردم که بچم سالم به دنیا بیاد، من مامانمو بیدار کردم و رضا هم منا رو ( خواهرم )، همه صبحانه خوردن و من فقط از شدت ضعف و گرسنگی یه دونه بیسکویت ساقه طلائی خوردم و راهی بیمارستان شدیم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/22ساعت 8 بعد از ظهر  توسط بابای باران و مامان باران  |